امروز

جمعه, ۶ مرداد , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۳۳ بعد از ظهر

 

شهید محمد حسن ابراهيمي‏shahid24

تولد: 22 دي ماه 1346

ازدواج با شهناز انصاري: هفتم اسفند 1375ربوده شدن توسط افراد ناشناس:2 آوريل 2004، 14 فروردين 1383شهادت: 15 ارديبهشت 1383؛ گويان ـ آمريكاي جنوبي

مردان آسماني، مسافر هر مقصدي كه باشند، آسماني‏اند. آنان به پنج قاره جهان كوچ كرده‏اند. سفري در راه خداوند، تا مبلغ آخرين دين پروردگار باشند. مردي آسماني هم به آمريكاي جنوبي رفت، كشوري به نام گويان. هفت سال در انتظار فرزند بود؛ دختري به نام فاطمه؛ دختري كه هرگز او را نديد. اهريمن تاب نداشت ببيند كه مردم آن ديار فوج فوج به دين و آييني كه او از آن مي‏گفت، بگروند. او را ربود، و يك ماه بعد، كالبد خاكي‌اش را به همسرش تحويل داد.اما هنوز صداي محمدحسين به گوش مي‌رسد كه از آخرين پيامبر برايمان مي‏گويد، و منجي جهان كه روزي خواهد آمد براي گسترش عدالت، و براي آنكه فاطمه‏ها يك بار هم كه شده پدر را ببينند

 

همه چیز از زبان همسر شهید:

محمد حسن اهل بوشهر بود، اما خانواده‏اش قم زندگي مي‏كردند. پدرش روحاني بود. پدربزرگ‏هاي مادري و پدري‏اش هم. توي بوشهر معروف بودند.

محمد حسن ديپلم رياضي داشت. توي مدتي كه براي كنكور مي‏خواند، رفت مدرسه علميه معصوميه قم، درس حوزه خواند. با رتبه 200 رشته حقوق دانشگاه قم قبول شد. از آن به بعد درس حوزه را متفرقه خواند. فوق‏ليسانس حقوق بين الملل را هم گرفت.سال 79 از طرف سازمان مدارس و حوزه‏هاي علميه خارج از كشور، ماموريت دادند برود كشور گويان در آمريكاي جنوبي. قرار بود آنجا يك مدرسه علميه درست كنند. رفت شرايط را بسنجد و گزارش بدهد. سفرش سه ماه طول كشيد. زبان انگليسي را خيلي خوب بلد بود. خودش مي‏گفت روحاني بايد به همه زبان‏ها مسلط باشد، چون كارش تبليغ اسلام بين مردم است.عربي هم خوب مي‏دانست. حتي وقتي رفتیم گويان، قبلش يك هفته مانديم ونزوئلا. كتاب زبان اسپانيايي گرفته بود دستش و مدام مي‏خواند. همان يك هفته‏اي توانست خيلي راحت به اسپانيايي با مردم حرف بزند.گويان مسلمان زياد داشت، اما نود و نه درصدشان سني بودند. تعداد شيعه‏ها انگشت‌شمار بود. بارها مي‏گفت «ما بايد در همه جاي دنيا پايگاهي داشته باشيم تا وقتي امام زمان مي‏آيد و مي‏گويد انا المهدي، همه دنيا بدانند كي دارد مي‏آيد. نبايد به مسلمان‏هاي كشور خودمان قانع باشيم، دو نفر هم كه اين طرف دنيا با اسلام آشنا بشوند، خيلي خوب است. بايد كمكشان كنيم اسلام را بشناسند. آينده اسلام براي همه دنياست، امام زمان تمام جهان را فتح مي‏كند، نه فقط كشورهاي اسلامي را. ديگران هم بايد با منجي آخرالزمان آشنا شوند.»بين اهل بيت به حضرت فاطمه (ع) و امام حسين (ع) ارادت خاصي داشت. قبل از ازدواج با من، دو بار خواب بي‏بي را ديده بود.گفت: «اگر بچه‏مان پسر بود، اسمش را مي‏گذاريم حسين، اگر دختر بود، فاطمه.» اين اسم‏ها توي گويان خيلي كم بود. حيف كه وقتي فاطمه به دنيا آمد، محمدحسن نديدش. فاطمه يك ماه و نيم بعد از ربوده شدن پدرش، متولد شد. دو روز قبل از تولدش هم جسد پيدا شد. در آرزوي ديدن دخترش ماند. هيچ وقت انتظار اين واقعه را نداشتم. اما محمدحسن هميشه مي‏گفت «اگر قرار است خون من براي امام حسين ريخته شود، بگذار در همين كشور بريزد».

آن روز، ساعت يك نصف شب شد، اما خبري ازش نبود، تلفن زدم خانه يكي از شيعيان آنجا كه از دوستان محمدحسن بود. بهش گفتم «اگر ممكن است شما به موبايلش زنگ بزنيد. شايد تصادف كرده كه كسي با من تماس نگرفته».مي‌خواست من نفهمم چه اتفاقي افتده. فقط گفت «دو نفر آمده‌اند شليك كرده‌اند به پاي موسي، مستخدم كالج، كه زخمي شده و رفته بيمارستان».با عجله پرسيدم «خب شيخ چي شد؟ شيخ را بگو». كمي مكث كرد و به همان زبان انگليسي گفت «كيدنپ، كيدنپ». (Kidnapping)(آدم ربایی» محمد حسن را در جاده‌اي كه به شهر ليندن مي‌رفت پيدا كردند. 36 كيلومتر توي قسمت فرعي جاده پليس گويان گفت «نحوه پيدا شدن جسد محرمانه است.» نمي‌توانيم فردي كه آن را پيدا كرده معرفي كنيم».گفتند: ده روز قبل كشته شده. سازمان اطلاعات گويان اعلام كرد نامه‌هايي در مورد او به آنجا رسيده كه يك ايراني به اسم ابراهيمي دارد اينجا كساني را تربيت مي‌كند تا در آينده بر ضد آمريكا عمليات تروريستي انجام بدهنددولت روي او حساس شده بود. يك هفته قبل از ربوده شدن هم يك هيئت بلند پايه از آمريكا آمده بود گويان. توي جلسه‌شان در مورد كالج شيعيان صحبت كرده بودند. آمريكايي‌ها گفته بودند اين مسئله براي آمريكاي جنوبي خطرناك است.گلزار شهداي قم دفنش كردند. نزديك مزار شهيدان زين‌الدين. روز تشييع، فاطمه يازده روزش بوداين روزها با عكسش خيلي حرف مي‏زنم. همه حرف‏هايم را مي‏شنود. هر وقت خوابش را مي‏بينم، بهش مي‏گويم «تو كه شهيد شده‏اي.» مي‏گويد «نه. من زنده‏ام. مي‏بيني كه كنارت هستم.»گاهي اوقات واقعا حضورش را حس مي‏كنم. خيلي وقت‏ها فاطمه سرش را مي‏گيرد بالا و به سقف نگاه مي‏كند. انگار به آسمان خيره شده باشد. بعد دست و پا مي‏زند و با خودش مي‏خندد. فكر كنم پدرش را مي‏بيند.بعدها ديدم محمدحسن در حاشيه يكي از كتاب‌هايش نوشته:«ما در راه اسلام حاضريم از همه هستي‌مان چشم بپوشيم»

 

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی