×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۴ آذر - ۱۳۹۶  
false
false

 

شهید عوض جاودانshahid63

حاج آقاي بنابي تعريف مي‌كرد:

طلبه بود. پانزده سالش بود. وقتي نماز مي‌خواند، با تمام سلول‌هاي بدنش مي‌گفت: «الله‌اكبر». تمام روح و جانش در تعقيب نماز صبحش مي‌خواند: «حسبي حسبي حسبي، من هو حسبي». درس مي‌خواند، جبهه هم مي‌رفت. ايام عمليات كربلاي پنج، سال 1365 بود.

در جبهه نيرو نياز بود. آمد دفتر پيش من كه ديگر نمي‌توانم جبهه بروم، پايم مجروح است و تازه عمل كرده‌ام. عصايي هم زده بود زير بغلش. گفتم منظورت چيست؟ گفت: از درس‌هايم خيلي عقب مانده‌ام. مي‌خواهم بمانم و عقب افتادگي‌ها را جبران كنم و اگر اجازه بدهيد بروم تجديد ديداري با مادر كنم و برگردم حوزه و مشغول ادامه درس شوم. رفت. بعد از دو روز طلبه‌ها همه برگشتند و آماده رفتن به جبهه بودند. حال و هواي خاصي در مدرسه حاكم بود. شعر آهنگران هم از بلندگو پخش مي‌شد:‌ «اي لشكر صاحب‌زمان آماده باش آماده باش». او هم بود. داشت مي‌آمد طرفم. تعجب كردم. گفت: اجازه بدهيد من هم بروم جبهه. بيشتر تعجب كردم كه چرا نظرش برگشته. هر چه اصرار كردم كه بماند، راضي نشد. گفتم شايد اين حال و هوا را ديده و احساساتي شده. اجازه ندادم. رفتم بيرون كنار اتوبوس‌هايي كه آماده حركت بودند. ديدم ايشان آمده و دست بردار نيست. گفت: مي‌خواهم خصوصي با شما صحبت كنم. رفتيم يك جاي خلوت پيدا كرديم.گفت: قرار بود من براي ديدار مادرم بروم و برگردم و بمانم و درس‌ها را در حوزه ادامه دهم. خيال رفتن به جبهه را نداشتم. اما شب كه رفتم، خواب ديدم يك لوح سبز بسيار نوراني و شفاف دادند دست من كه بخوانم. ديدم دعوتنامه است. از من خواسته بود كه به جبهه بروم. با خودم فكر كردم كه من با اين وضعيت پا كه نمي‌توانم بروم؛ اين كيست كه اينطور براي من دعوتنامه نوشته؟ پاي نامه را كه نگاه كردم، ديدم نوشته: «كتبه الحجه بن الحسن». از خواب بيدار شدم. متحير و بهت‌زده بودم؛ باز خوابيدم. تعجب مي‌كردم كه با اين وضعيت پاهايم، اين دعوتنامه چيست. دوباره در خواب ديدم همان لوح را داده‌اند به دستم و در آن نوشته است كه اگر مجروح هم هستي، بايد به جبهه بيايي. و همان امضا پايش بود. براي بار سوم به خواب رفتم و مجددا اين خواب را ديدم.اين را كه براي من تعريف كرد، گفتم تو برو؛ تو دعوت شده‌اي، خوشا به حالت! بدرقه‌اش كردم و رفت. چند روز بعد تماس گرفتند كه يكي از طلاب شما شهيد شده است. بياييد او را ببريد. رفتم ديدم خودش بود: «عوض جاودان.».مادرش مي‌گفت: آن چند شبي كه اينجا بود، تا صبح اشك مي‌ريخت. روز آخر آمد. خداحافظي كرد و رفت…..

 

 

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی