امروز

یکشنبه, ۱ مرداد , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۹:۰۸ بعد از ظهر

 

شهید حمید رضا ایزدیshahid94

 با ما كمي از بهار خون حرف بزن   از غيرت شهر واژگون حرف بزن

وقتي پدرم شهيد شد مجنون بود    آقاي معلم از جنون حرف بزن

ولادت : 1338آمل          شهادت :1360/11/6  آمل(مبارزه با منافقین جنگل)

کوتاه از وصيت نامه :

همسرم را نصیحت می کنم که راه حضرت زینب (س) را طی کند و فرزندم را برای اسلام بزرگ هدیه کن . خدایا شهادتم در راه اسلام و قرآن را که خاری در چشم دشمنان است بپذیر امروز به ندای حسین و خمینی بت شکن فریاد لبیک را سر می دهم و تا آخرین قطره خونم دست از رهبری و ملتی بر نخواهم کشید . پدر و مادر عزیزم شما منتظر آمدن من نباشید چون من منتظر شهادت  بودم و به آن رسیدم و در بهشت منتظر شما هستم و فرد فرد برادرانم را در راه اسلام هدیه کن چون آنها امانتی بودند که خداوند به شما عنایت کرد

*******************************************

در ادامه:                                               تمام زندگي تمرین کرد برای يك سلام

اسمش قدرت‌ا… بود،سني نداشت. نصف صورتش سوخته بود. خيلي گوشه‌گير بود و از جمع فاصله مي‌گرفت. همه‌اش تسبيح دستش بود و ذكر مي‌گفت. بچه‌ها به من گفتند فلاني برو بيارش تو جمع خودمان. توي گردان يك تيم فوتبال داشتيم. گفتم قدرت‌ا… بيا با ما بازي كن. گفت بازي بلد نيستم. گفتم حالا بيا وايستا دروازه. پوتين‌هاش را پوشيد آمد ايستاد دروازده‌بان. هرچي توپ آمد رفت تو گل. ما فقط حرص مي‌خورديم. گفتم قدرت‌ا… لااقل يكي از توپ‌ها را بگير. تسبيح توي دستش را نشان داد و گفت: نه من دارم گل‌ها را مي‌شمارم. شب عمليات كربلاي 5 گفتم: قدرت ا… خداوكيلي تو چي داري مي‌گي اين‌قدر تسبيح دست گرفتي پچ‌پچ مي‌كني؟ گفت هيچي. قسمش داديم كه تو رو قرآن چي داري مي‌گي؟ گفت: دارم مي‌گم «السلام عليك يا اباعبدا…»، مي‌خوام اين‌قدر اين ذكر را بگم كه برام ملكه بشه، دم رفتن يك بار بتونم به ارباب راحت سلام بدم. در عمليات كربلاي پنج مرحلة سوم قدرت‌ا… را اصلاً نديده بودم. توي يك لحظه ديدم سر خاكريز نشسته. لحظه‌اي كه من نگاهم بهش افتاد لحظه‌اي بود كه تير خورد و افتاد سر سنگر. دويديم بالاي سنگر را خراب كرديم، يقه‌اش را گرفتيم كشيديم پايين. تير خورده بود و درد داشت ولي داشت مي‌خنديد. لبخند زد. ما احساس مي‌كرديم لبخند رضايت است. بغض كرديم كه قدرت‌ا… چي شده. سرش را بالا آورد و گفت: «السلام عليك يا اباعبدا…» و سرش افتاد.

 

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی