امروز

جمعه, ۶ مرداد , ۱۳۹۶

  ساعت

۱۳:۳۳ بعد از ظهر

 

شهید حسینعلی برزگرshahid57

من قطعه، ولي سپيد برمي‌گردم   در يك غزل جديد برمي‌گردم

با حس چهارپاره… در طرح جنون   يك مثنوي شهيد برمي‌گردم!

******

توضیح: خاطره مربوط به شهید نامبرده نمی باشد

 

مادرت اين بار بي‌تابي مي‌كند

هر روز كارمان بود؛ مي‌رفتيم گشت‌زني تا محل به خاك افتادن شهدا را پيدا كنيم. آن روز وارد يك خاكريز دوجداره زمان جنگ شدم؛ خاكريزي كه خط پدافندي خودمان بود. سال‌ها بود كه چنين خاكريزي نديده بودم. هر چي ديده بودم نمايشگاه بود؛ اما اين فرق مي‌كرد. يك يك خاطره‌هاي زمان جنگ جلو چشمم رد مي‌شد. مجيد رفت سمت دل خودش و من هم تو حال خودم. رسيدم به يك تانكر آب كه با تعدادي گوني متلاشي‌شده، احاطه شده بود و سوراخ‌سوراخ. يك پليت زنگ زده هم بود كه يادم است بيشتر براي شستن ظروف و پاي بچه‌ها زير تانكر گذاشته مي‌شد. اطراف تانكر چند مسواك رنگ و رو رفته بود و يك پوتين تاف نمره 41 پاره پاره.

نشستم مقابلش. توي خيالم وضو گرفتم. نزديك تانكر، سنگري اجتماعي بود. قصد وارد شدن داشتم كه چند پرنده كه به خاطر گرمي هوا به ساية سنگر پناه آورده بودند، از سنگر خارج شدند. داشتم ديوانه مي‌شدم. وارد سنگر شدم. باورش برايم خيلي سخت بود. عكس حضرت امام هنوز به ديوارة سنگر بود. روي تاقچة سنگر كه با جعبه مهمات درست شده بود، چند مهر، يك قرآن كوچك و يك منتخب مفاتيح بود. گوشه سنگر يك ساك نظرم را جلب كرد. به سختي از زير خاك‌ها بيرونش كشيدم. زود پاره شد، اما داخل ساك تعدادي لباس، يك آينه و شانه كوچك، چند تا اسكناس صدريالي و مقداري پول خرد و يك تقويم جيبي و چند نامه بود كه جز يكي از آنها، بقيه خوانا نبود. شروع كردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدري به فرزندش بود. نوشته بود: “سعيد جان! اين بار مادرت خيلي بي‌تابي مي‌كند، زود برگرد.”

 

دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی