×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۴ آذر - ۱۳۹۶  
false
false

شهید احمد واعظ جلالیshahid33

————————

 

يك دقيقه مرخصي تشويقي

توضیح: این داستان مربوط به شهید نمی باشد

فرمانده لشكر گفته بود هيچ كس بدون اطلاع و با مدرك كافي از پادگان، نه خارج و نه وارد شود و من يك دژبان تازه‌كار نبودم كه با اصرار و التماس، ترحم كنم و كسي را به داخل راه بدهم. تا آنكه يك سمج پيدا شد. با لباس شخصي آمده بود و مي‌گفت: «با معاون لشكر كار دارم». بعد از نيم ساعت اصرار، زبان به تهديد گشود:ـ «حالا صبر كن برم داخل، خودم سفارشت رو به فرمانده لشكر مي‌كنم. چنان ذكر احوالاتي از تو بگم كه ديگر آرزوي مرگ كني يا از اين پادگان فرار كني».بهش گفتم تو حتي اگر با فرمانده لشكر هم كار داشته باشي، طبق دستور ايشون بايد مدرك داشته باشي كه به داخل راهت بدهم، وگرنه من كه با شما سر لج ندارم.ول‌كن نبود. بالاخره عصبانيم كرد. سرش داد زدم. كم مانده بود بزنم توي گوشش: «بشين، پاشو ـ بشين، پاشو». تا سي بار و بعد سينه‌خيز… «انجام بده يا به عنوان منافق مي‌دهمت دست بچه‌ها حسابي مشت و مالت بدهند».در همين لحظه بود كه معاون لشكر از راه رسيد. دست‌پاچه شد. به شدت هم ناراحت شد. آشناش بود. كم مانده بود بزند توي گوشم. اما مهمانش در گوشي چيزي به او گفت و آرومش كرد. هيچ نگفت. مهمانش را برد داخل، يكي از سربازها از مرخصي برگشته بود. شاهد آخرين اعمال من و بگو مگوهاي معاون لشكر بود. برگه مرخصي دستش بود. براش مهر كنترل زدم. به من گفت: «اگه دارت نزنن خوبه». پرسيدم: «مگه چي شده؟» و او برايم گفت كه چه دسته گلي به آب دادم. تمام بدنم يك مرتبه خيس عرق شد. چه انسان بزرگواري. مي‌خواسته بفهمد ورود و خروج واقعاً كنترل مي‌شود يا نه… ديگر واقعاً اشكم درآمده بود. فرمانده لشكر حسين خرازي را اذيت كرده بودم. مانع ورودش شده بودم.گذشت تا روز بعد باز هم پست من بود كه سربازي برايم يك نامه آورد. از طرف فرماندهي لشكر… دست و پايم مي‌لرزيد. خدا خدا مي‌كردم. جرئت باز كردن نامه را نداشتم. گفتم قايمش مي‌كنم، مي‌گويم كسي به من نامه‌اي نداده.گذشت. تا يك هفته بعد خبري نشد. انگار آب از آسياب افتاده بود. رفتم يواشكي و با مهارت تمام نامه را باز كردم تا ببينم چه مجازات و تنبيهي برايم بريده‌اند…وقتي حكم را ديدم، زدم پس گردن خودم. عجب احمقي بودم كه بي‌جهت ترسيدم و يك هفته باز كردن نامه را به تعويق انداختم و به همين راحتي تشويقي هفت روزه‌ام به امضاي فرمانده لشكر را از دست دادم. ديگر از مرخصي فقط يك دقيقه باقي مانده بود.و من اين چند ثانيه را به ذهنم مرخصي دادم تا با يك نفس عميق همه افكار منفي را براي هميشه بفرستم مرخصي… .

false
false
false
false

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی